تبليغاتX
(( پسری تنها))
اقيانوس آبي

HydroForum® Group

 بيا تا رنگ اقيانوس آبي است

براي مرغها ديوانه باشيم

كنار هر دلي يك شمع سرخ است

بيا به حرمتش پروانه باشيم

بيا با دستي از جنس سپيده

زلال اشك از چشمي بشوئيم

بيا راز غم پروانه ها را

به موج آبي دريا بگوييم. 

showletter1455io.gif 

     bellright3zc.gifپسری تنهاbellleft8gb.gif

 پسری تنها منتظر نظرهای زیبا شما هست هم اکنون نیازمند نظر های سبزتان هستیم

|+| نوشته شده در جمعه سی ام اردیبهشت 1384 ساعت 1:1 بعد از ظهر توسط ((پسری تنها)) |

چند تا عکس زیبا
 
 
  
 
خوشت اومد پس نظر یادت نره
    
 

bellright3zc.gifپسری تنهاbellleft8gb.gif

|+| نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1384 ساعت 1:45 بعد از ظهر توسط ((پسری تنها)) |

مرگ من

 

aroom6as.gif

                                          

قبر مرا نيم متر كمتر عميق كنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديكتر باشم.

بعد از مرگم، انگشت‌هاي مرا به رايگان در اختيار اداره انگشت‌نگاري قرار دهيد.

به پزشك قانوني بگوييد روح مرا كالبدشكافي كند، من به آن مشكوكم!

ورثه حق دارند با طلبكاران من كتك‌كاري كنند.

عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب يا گاز از داخل گور اينجانب اكيدا ممنوع است.

بر قبر من پنجره بگذاريد تا هنگام دلتنگي، گورستان را تماشا كنم.

كارت شناسايي مرا لاي كفنم بگذاريد، شايد آنجا هم نياز باشد!

مواظب باشيد به تابوت من آگهي تبليغاتي نچسبانند.

روي تابوت و كفن من بنويسيد: اين عاقبت كسي است كه زگهواره تا گور دانش بجست.

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنيد!

كساني كه زير تابوت مرا مي‌گيرند، بايد هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبكاران ندهيد.

گواهينامه رانندگيم را به يك آدم مستحق بدهيد، ثواب دارد.

در مجلس ختم من گاز اشك‌آور پخش كنيد تا همه به گريه بيفتند.

از اينكه نمي‌توانم در مجلس ختم خودم حضوريابم قبلا پوزش مي‌طلبم.

به مرده شوي بگوييد مرا با چوبك بشويد چون به صابون و پودر حساسيت دارم.

چون تمام آرزوهايم را به گور مي‌برم، سعي كنيد قبر مرا بزرگ بسازيد كه جاي جسدم باشد.

bellright3zc.gifپسری تنهاbellleft8gb.gif

 

|+| نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1384 ساعت 1:43 بعد از ظهر توسط ((پسری تنها)) |

داستان

 

اين داستان را تقديم مي کنم به بهترين دوستم که نامش خداوند ا ست

صدای چکش سرخ فام به همه حاضرين فهماند که دادگاه رسميست و متهم هم خداوند جهان آفرينتنده موجودات

قاضي نعره زد متهم را به جايگاه بياوريد

اما منشي دادگاه اعلام کرد متهم غايب است

و قاضي باز نعره زد عيب ندارد و ما هم در غياب متهم به اتهاماتش رسيدگي مي کنيم و حکم غيابي صادر خواهيم کرد

 :قاضي  رو به حاضرين کرد و گفت موارد اتهامي خداوند به شرح ذيل مي باشد

 متهم به چه حقي انسانها را آزاد گذاشت

متهم به چه حقي به انسانها حق انتخاب راه بد را داد

متهم به چه حقي اعلام کرد که همه انسانها  برابرند

متهم به چه حقي ثروت را حق همه مي داند

متهم به چه حقي ما را که عمری برای دينش جان کنده ايم رها کرده  و  با همه انسانهای گناهکار يکي مي داند!؟ و با  چه جراتي اين بي عدالتي را انجام مي دهد!؟

خداوند متهم است  به سوء استفاده از قدرت خدائيش

خداوند متهم است و بايد پاسخگو باشد که چطور چنين چيزی ممکن است که انسانهای فقير حق خود را از ما بخواهند

انسانهای فقير و پليدی که جز دزدی کار ديگری ندارند

خداوند  متهم است و بايد پاسخگو باشد و اگر نتواند پاسخگو باشد من امروز او را در همين دادگاه ودر مقابل همه شما از خدائي خلعش مي کنم و خدای ديگری انتخاب خواهم کرد

خداوند متهم است که آزادی به انسانها داد که هر غلطي که مي خواهند انجام بدهند و کار ما را سخت کرد

خداوند متهم است به مهرباني بيش از حد که ظلم به انسانهاست

خداوند  متهم است به کفران نعمت بخاطر آفرينش اينهمه کهکشان و کره در صورتي که برای ما انسانها تنها بايد يک کره زمين و بهشت و جهنم را مي آقريد و حداکثر خورشيد و ماهي که روز را گرم و شب را روشن کند تا دزدان در امنيت نباشند

خداوند متهم است به آفرينش عشق تا امروز اينچنين کار ما با اين جوانهای هميشه  احمق سخت شود

خداوند متهم است به 000

 به ناگاه فردی ژنده پوش از بين حضار در دادگاه بلند شد و گفت : خداوند من همه صحبتهايش را در کتابهای آسمانيش گفته

شما حق نداريد خداوند عشق را متهم کنيد

و مرد ژنده پوش در حالي که اشک در چشمانش حلقه زده بود ادامه داد

شما حق نداريد خدای مرا متهم کنيد بخاطر خوب بودنش

من وکيل خداوند خواهم بود  و يکي يکي  سوالات شما را پاسخگو خواهم بود

  قاضي نگاهي سراپا تحقير به مرد ژنده پوش انداخت و گفت : آيا تو بي مقدار وکيل همان خداوندی هستي که ادعا مي کند همه ثروتهای جهان آفريده اوست !؟

و قاضي بدون اينکه متتظر پاسخ وکيل باشد ادامه داد : خداوندی که به همه موجوداتش نعمت و پول فراوان مي دهد آيا وکيل ثروتمند تر از تو پيدا نکرد تا در اين دادگاه به اين عظمت و در جمع هيئت منصفه با شخصيت و با اصالت اينچنين تحقير نکند ما را بخاطر هم صحبت شدن با يک گدا زاده

و وکيل گفت : اي قاضي ! خداوند بنا بر گفته خودش مرا ثروتمند ترين انسان روی زمين قرارداده . اما از آنجا که تعريف شما از ثروت چيز ديگریست ، پس نمي توانيد ثزوت مرا ببينيد

و خداوند من ثروتمند ترين بنده اش را نزد شما فرستاده ، اما شما کوردلان چشم دل نداريد تا ببينيد ثروت بيکران مرا که عشق است

و قاضي نعره زد :  اي وکيل گدا زاده ! حد خودت را بشناس و پا را از گليم چند سانتي خود فراتر نگذار و تنها به سوالاتي که از تو پرسيده مي شود پاسخ بده

و وکيل که از نظر من نويسنده اين «حقيقت داستاني» که در دادگاه بودم يک فقير ثروتمند بود ادامه داد

و من امروز با همه دانشم که عشق من است در برابر شما هستم تا همه اتهامها را با دليل عشق که موجه ترين و روشن ترين برهان است رفع کنم و  وکالت متهمم که خدای من است را بر عهده گيرم

پس لطفا يک به يک اتهامها را بگوئيد تا از متهمم رفع اتهام کنم

و قاضي نعره زد : اولين اتهام خداوند اين است که به چه حقي پس از آفرينش انسان به خودش تبريک گفت بخاطر آفرينش انسان . در حالي که انسانهای پست و گناهکاری در اين جهان هستند که به خاطر فقر دزدی مي کنند . آيا شکم اينقدر ارزش دارد که بخاطرش دزدی کنند و گناه کنند

خداوند چرا به خودش تبريک گفت بخاطر آفرينش يک دزد فقير

اين هم مدرک که در آخرين کتابش  گفته : فتبارک الله احسن الخالقين

و متهم پاسخ داد :  ای قاضي در ابتدا خدا را سپاس مي گويم که لااقل قبول داری که اين قرآن گفته اوست

و اگر خداوند به خودش تبريک گفت بخاطر آفرينش نوع بشر بود نه دزدی که شما با ثروت اندوزی حق او را خورديد تا از سر ناچاری به دزدی پناه آورد

و قاضي گفت اي وکيل برای بار چندم است تذکر مي دهم حواست به گليم خودت باشد

همچنين دليل تو رد است و اين اتهام پابرجا که با بررسي ساير اتهامها در نهايت رای  لازم صادر خواهد شد

اما اتهام دوم

موکل شما به چه حقي اعلام کرد که انسان آزاد است تا گناه کند و کفر بگويد

و وکيل پاسخ داد  : اي قاضي ! خداوند من به اين خاطر همه را  آزاد آفريد تا کارهای آنها ارزش داشته باشد

زيرا عبادت از روی اختيار ارزش دارد تا عبادت با چوب و چماق و دور از گناه بودن

پاک ماندن در يک فضای بدون گناه شق القمر نيست

انساني که بخاطر ترس از گناه از جامعه فرار مي کند و دست به هيچ کاری جز عبادت نمي زند از نظر خدای من يک عابد نيست بلکه يک انسان ترسوست

و قاضي ادامه داد : دهان کثيفت را ببند اي وکيل ! تو داری علنا به ما توهين مي کني و مارا ترسو مي خواني احمق

اين اتهام هم رفع نشد و اضافه شد به اتهام اول که در هر دو مورد جرم ثابت شده  است

اما اتهام سوم : به چه حقي خداوند حق انتخاب راه بد را به انسانها داد

و وکيل پاسخ داد : به اين خاطر که اگر راه بد وجود نداشت که ديگر انتخاب معنا نداشت و خوب بودن ارزش نبود

زيرا اگرهمه خوب بودند که ديگر چه نياز به آزمايش خوبها بود

شما فرشتگان را در نظر بگيريد چه بي مقدارند در مقايسه با انسان که شب و روز فقط چاپلوسي مي کنند

و خداوند به اين خاطر بود که به خودش بخاطر آفرينش انسان تبريک گفت

و خداوند به اين خاطر راه بد را آفريد تا به افرادی مثل شما ثابت کند که کافران مومن چه پليدند که امروز خدايشان را با کارهايشان محاکمه مي کنند

قاضي نعره اي سر داد و از جايگاه خود برخاست تا وکيل را مجازات کند اما سايرين مانع شدند و در خواست بخشش کردند

و قاضي نعره زد افسوس که اکنون زمان محاکمه خداوند است و در پايان دادگاه حتما تو را مجازات خواهم کرد

اما اتهام سوم : چرا خداوند کفران نعمت کرد و اينهمه کهکشان و ستاره و سياره آفريد در حالي که يک زمين و بهشت و جهنم و خورشيد و ماه کافي بود

و وکيل پاسخ داد : اي قاضي خداوند هيچ چيز را بدون دانش و بيخود نيافريده ،و بدان تو اگر بر تاثير ستارگان بر روی زندگي و آينده جامعه بشر دانش داشتي يقينا تنها همين دانش برای شناخت  و پرستش خداوند کافي بود

و تو چه مي داني که در کهکشانهای ديگر چه موجودات مرئي يا نامرئي زندگي مي کنند!؟

پس لطفا در مورد چيزی که شعورش را نداری سخن مران

و قاضي چکش را به سوی مرد ژنده پوش پرتاب کرد تا مثل قبل چکش هم از خون  سر مرد ژنده پوش لعاب گيرد

و قاضي رو به مرد کرد و گفت اين اتهام هم ثابت شد و حال اتهام چهارم

 خداوند به چه حقي شيطان را آفريد تا امروز بر خلاف ما کار کند و مايه رنجش ما باشد ، در حالي که تا قيامت زنده باشد و مجازات نشود

و وکيل پاسخ داد اي قاضي خداوند از اين روی شيطان را آفريد تا اراده شما را بيازمايد

شيطاني که تنها گناهش پيشنهاد دادن به انسانهاست که کارهای پليد انجام دهند اما انسانها در قبول يا رد پيشنهاد اختيار دارند 

و شيطان هنوزم که هنوزه خداوند را عبادت مي کند و قبولش دارد اما شما پست تر از شيطان او را به محاکمه مي کشانيد

و قاضي اسلحه اش را از جيب خود در آورد و بدون هيچ اخطاری به سوی وکيل شليک کرد

و اين بار قاضي قهقهه بلندی  زد و گفت : حال بگو که آيا من شيطانم اي پليد !؟

و وکيل در حالي که خون از شانه اش سرازير بود زير لب زمزمه کرد : اي کاش لااقل شيطان بوديد

و قاضي با آرامش خاصي گفت : محاکمه را ادامه مي دهيم

اتهام پنجم

...

اتهام پنجم هم ثابت شد

...

اتهام دهم

....

اتهام دهم هم ثابت شد

اتهام هزارم

...

آنهم ثابت شد

و آخرين و بزرگترين  اتهام :خداوند به چه حقي عشق را آفريد تا جوانان امروز اينچنين هرزه و کثيف شوند

و وکيل  همه تلاشش را کرد تا آخرين دفاع را از خداوند بکند

و گفت خداوند عشق را آفريد تا نگاهبان نوع بشر باشد

خداوند عشق را آفريد تا دختر و پسر بدور از همه چيز و همه جا دل به هم ببندند تا به ابديت بپيوندند

و حال مشکل شماست که نمي توانيد خوشي اين جوانان را ببيند و نمي گذاريد تا با عشقشان خلوت کنند

و شما کثيف تر از حيوانات هستيد که با خلوت عاشقان هم کار داريد

و صدای تير خلاص به ذهن مرد ژنده پوش که افتخارش وکالت عشق بود شنيده شد

و مرد ژنده پوش کشته راه عشق شد که مرگ در آن جائي ندارد

و به ناگاه تو گوئي پژواکي از همه پرستش گاههاي جهان شنيده شد که مي گفت : اگر من به خودم تبريک گفتم بخاطر خلق اين نوع انسان بود و بس

به ناگاه در بين حاضرين ولوله اي در گرفت

اما قاضي گوش جان نداشت تا اين ندای اهورائي را که هميشه و به همه زبانها در ابديت طنين انداز است بشنود و با چکش سرخ رنگ خود که از خون انسانهای آزاده لعاب داده شده بود ضربه اي از دور به ذهن همه حاضرين کوبيد و گفت : آن مرد را که به سزای اعمالش رسانديم و اينک نوبت ايراد حکم متهم است

و شيطان دادستان اين دادگاه خوشحالترين فرد حاضر در دادگاه بود

پس از شنيدن سخنان وکيل متهم و با توجه به تعداد بسيار زياد اتهامهای وارد شده و وجود دلائل و شواهد مستند و مدارک کافي و با توجه به سکوت متهم که قطعا علامت رضاست من اعلام مي کنم که

خداوندا شما در مورد همه اتهامات وارده مجرم شناخته شديد

و شما انسانها را کافر مي دانيد اگر خدائي نداشته باشند اما خود شما خدائي نداريد . پس به خودتان کافريد

پس اي خداوند من شما را کافر مي دانم و دستور مي دهم تا از اين پس همه ياد شما را اعدام کنند و شما را درگورستان ذهنشان  و در قسمت کافرها به خاک بسپارند

و از اين پس شما را از درجه خدائي خلع مي کنم

جنازه اين وکيل را هم ببريد در گورستان کافرهای بي نام و نشان دفن کنيد

ختم دادگاه را اعلام مي کنم

به احترام قاضي قيام کنيد

پايان

bellright3zc.gifپسری تنهاbellleft8gb.gif

 

|+| نوشته شده در جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1384 ساعت 12:33 بعد از ظهر توسط ((پسری تنها)) |

شکلات
 

bellright3zc.gifپسری تنهاbellleft8gb.gif

|+| نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1384 ساعت 7:29 بعد از ظهر توسط ((پسری تنها)) |

من و آئينه و شعر
 
من و آئينه و شعر دست به دست هم داده ايم تا خود را نابود كنيم !
نمي دانم اين شعر مرا به خواب مي برد يا سراب؟
خسته ام دوست من . سراب هم مرا به خواب دعوت نمي كند !
بيداري شبهاي دراز مرا با خود مي برد به خستگي شراب گونه اي كه سراغش نداشتم
خسته و ملول از زهر ايام به كام . گاه تك درختي سايه مي فروشد به قلب تشنه ام . آه اي درخت مهربان جوانه خسته است . نترس ! جوانه كه ترس تدارد.
مي داني زندگي من به بنفشه وحشي مي ماند ! كه سر به زير برگ خفته است و دم از عشق هم اگر باشد نمي زند ! بنفشه عمر كوتاه مي كند
 

bellright3zc.gifپسری تنهاbellleft8gb.gif

|+| نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1384 ساعت 10:57 قبل از ظهر توسط ((پسری تنها)) |

تولد
                                              سلام دوستان        

امروز تولد یکی از دوستان هست که همیشه نسبت به من لطف داره (فاطمه) شاید شما هم تو بخش نظرات اسمش دیده باشید من اینجا تولدش را بهش تبریک میگم انشالله که همیشه سالم و سلامت باشهدر کنار دوستان و خانواده محترمش

 (Click to get more mails   @ LIMOTORSH_1981)«؛(¯`·.¸¸.-»(فاطمه) «-.¸¸.·´¯)؛»..(Click to get more mails   @ LIMOTORSH_1981)

                              تولد

    تولد واژه بیدار عشق است               تولد جلوه اسرار عشق است

    تولد چون شروعی در هیاهو             و یا رازی است در چشمان آهو                                

    تولد تابش نور خدایی است               تولد آفتاب روشنایی است     

    تولد ناز گلهای بهشت است              تولد چلچراغ سرنوشت است 

    تولد چلچراغ روشن عشق                ویا چون آتشی در خرمن عشق

    تولد جشن روز آشنایی است            تولد مرهم زخم جدایی است.

 

                                            

bellright3zc.gifپسری تنهاbellleft8gb.gif

                                        

|+| نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1384 ساعت 9:31 قبل از ظهر توسط ((پسری تنها)) |

سلام

سلام

 

جوانه با ترنمی به شاخه ها سلام داد

 

شکوفه با تبسمی به غنچه ها سلام داد

 

پرنده با گل و گیاه دوباره قصه ساز کرد

 

بنفشه در میان باغ به خار و پونه ناز کرد

 

دوباره رنگ لب ها به رنگ آسمان شده ست

 

پرنده در دل قفس ز شوق نغمه خوان شده ست

 

ببین نوازش زمین چه کرده با  دل زمین

 

گه سر زده زهر طرف پونه و ناز و یاسمین

 

  پرستوی شکسته بال گرفته آرام و قرار

 

سپرده جان خسته را به دست بازی بهار

 

تو با ترنم نسیم چو سرو و گل قیام کن

 

بخند و نغمه سر به کن به فصل گل سلام کن

 

فرستاده شده توسط ( کتایون)

                                                            

                                bellright3zc.gifپسری تنهاbellleft8gb.gif

|+| نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1384 ساعت 4:22 بعد از ظهر توسط ((پسری تنها)) |

سلامی به وسعت آبی عشق

سلامی به وسعت آبی عشق

جزتو از خدای مهربون هیچی تو دنیا نمی خوام

تورو واسه امروز می خوام واسه فردا نمی خوام

یه عمر که هر جا میری برات مثال سایه ام

فقط تورو می خوام اما تورو تو رویا نمی خوام

عاشقی هم یه دردیه.کی گفته درمون نداره؟

اما من تورو واسه حل این معما نمی خوام

نمی دونم چی کار کردی که این جورعاشقت شدم

تورو واسه شادی می خوام واسه غمها نمی خوام

از لحظه دیدنت اشک ریختن برات شده تنها کارم

من تورو با عشقت می خوام اما تنها نمی خوام

گفته بودی که من تو رو هرگز نمی خوام

بی تو روز و شب وجنگل و دریا نمی خوام

کاشکه می شد علت سکوت چشماتو من بدونم

بدجوری اسیرتم.چشمای قشنگو زیبا نمی خوام

من می دونم حرف دلت با حرف توفرق می کنه

می دونم راست نمی گی بی تومن شب یلدا نمی خوام

یه روز گفتی به من که با همه فرق می کنی

حرف منو به دل نگیر. آدم رسوا نمی خوام

می خوام حرف آخرم باشه. منو فراموش نکنی

بخدا تورو می خوام.بی تو هیچی تو دنیا نمی خوام

bellleft8gb.gif پسری تنها bellright3zc.gif 

|+| نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت 1384 ساعت 10:53 قبل از ظهر توسط ((پسری تنها)) |

تنهای گمشده

تنهای گمشده

 

به نام او که زیباست

 

کاش به خوابم بیایی، با شیشه ای پر از عطر شیرین عشق. من ستاره های نقره ای را از دست داده ام. من خورشید را در پیچ و خم یک کوچه تاریک گم کرده ام. کاش صدایم کنی تا از این خواب هزاره برخیزم و اتاقم به رنگ بهار شود و دفترهای کهنه ام بوی شعر بگیرند. من همه فرشته هایی را که در خواب دیده بودم از یاد برده ام. باور کن سالهاست نمی توانم خود را در آیینه هیچ رودی نگاه کنم. من به عصایی تکیه داده ام که هرگز شکوفه نخواهد داد. دیشب گریه های کودکی ام را به خواب دیدم و پروانه هایی را که بالهایشان از گل سرخ بود و مترسکی مهربان که در انتهای مزرعه مرا بوسید. بارها گفته ام جهنم یعنی جدایی کاش می توانستم بگویم که به قدر اسمانها بو به قدر بهشت دوستت دارم. کاش هر روز بالای بلندترین قله می ایستادم و بهتو سلام می گفتم.

در خلوت لیمویی خود به من فکر کن! عبور رودخانه ها از قلبم هنوز تماشایی است. هنوز صدای خیس باران را از ترانه هایم می توانی بشنوی. کاش به خوابم بیایی و در گوشم نجوا کنی . . .

 

bellright3zc.gifپسری تنهاbellleft8gb.gif 

|+| نوشته شده در جمعه دوم اردیبهشت 1384 ساعت 1:0 بعد از ظهر توسط ((پسری تنها)) |