![]()
عشق
عشق، تصميم قشنگي ست، بيا عاشق شو
نه اگر قلب تو سنگي ست، بيا عاشق شو
***********
آسمان زير پروبال نگاهت آبي ست
شوق پرواز تو رنگي ست، بيا عاشق شو
***********
ناگهان حادثه ي عشق، خطر كن، بشتاب
خوب من، اين چه درنگي ست، بيا عاشق شو
***********
با دل موش، محال است كه عاشق گردي
عشق، تصميم پلنگي ست، بيا عاشق شو
***********
تيز هوشان جهان، برسر كار عشقند
عشق، رندي است، زرنگي ست،بيا عاشق شو
***********
كاش در محضر دل بودي و ميديدي تو
بر سر عشق، چه جنگي ست! بيا عاشق شو
« مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز»
صورت آينه زنگي ست، بيا عاشق شو
***********
مي رسي با قدم عشق به منزل، آري...
عشق، رهوار خدنگي ست، بيا عاشق شو
***********
باز گفتي تو كه فردا!!! به خدا فردا نيست
زندگي، فرصت تنگي ست، بيا عاشق شو
***********
كار خير است، تأمل به خدا جايز نيست!
عشق، تصميم قشنگي ست، بيا عاشق شو
باسلام خدمت دوستان من بمدت ۶ روز میرم مسافرت نیستم
امیدوارم پسری تنها فراموش نکنید
به امید دیدار دوباره
پسری تنها
هميشه خانه بردوشی غريبه
چودريايی كه می جوشی غريبه
تمام بند بندت شيون ودرد
چرا دايم سيه پوشی غريبه
دلم را كجا میبری ای غريبه
چرا بی صدا می بری ای غريبه
دلی را كه آن سنگ دلها شكستند
زبهر دوا میبری ای غريبه
وقتی كه نشد به نی لبك حالی داد
بايد كه به احساس پروبالی داد
آنجا كه لب تشنه گلو می بوسند
می شد كه به تشنه ظرف تو خالی داد .
پسری تنها
سالروز تولد حضرت زینب و روز پرستار را به شما و همه پرستاران عزیز تبریک میگم![]()
نه تو از پيش من ساده نبايد بروئ
دردمندئ به تو دل داده نبايد بروئ
شعر وشاعر پس از اين عاشق زيبايئ تو
اتفاقئ ست افتاده ، نبايد بروئ
زندگئ را ه درازئ است پراز وسوسه ها
بئ من از وحشت ، نبايد بروئ
زخمئ ام ، خسته ام ، آشفته و بئ سامانم
نيستم جان تو آماده ونبايد بروئ
آه صياد ، دراين دشت بلا مئ ميرم
شد اسيرت دل آزاده ، نبايد بروئ
از شب بئ تپش پنجره ام ائ مهتاب
ائ گل روشن شب زاد، نبايد بروئ

پسری تنها
این گل تقدیم انهایی که تا اینجا منو یاری کردند
سلام به همه کسانی که به من محبت دارند .
![]()

سلام اول بابت عکس این سیرابی که کاندید شده از دوستان معذرت میخوام منظورم تبلیغ بالای وبلاگ است
زمانی پادشاهی میزیست که همواره در آرزوی بهار بود چرا که دنیایش پوشیده از برف بود اما از آن رو که بسیار سنگدل و نادان بود بهار هیچگاه به مزرعه سرما زده اش پای نمی نهاد و هیچ چیز در انجا نمی رویید یک شب مسافری به تفاضع قصر آمد و تقاضای غذا و جایی برای استراحت نمود پادشاه به نوکرانش دستور داد او را از قصر براننداو دخترکی با چشمان بهاری بود آن دخترک همچنان به پیش میرود در شب زمستانی ودر میان برف وباد وحشی او همچنان به راه خود ادامه میدهد کسی نیست که دختری با چشمان بهاری را یاری دهد دختر ک انقدر در شب راه پیمود تا به روشنایی کلبه مردی در میانه جنگل رسید ان مرد او رابه درون خانه برداما امادخترک درکنار بخاری جان داد ومرد انرا با احترام و مهربانی به خاک سپرد.
صبحگاه همه چی درخشان بود و دنیا از برف سفید پوش اما هنگامیکه مرد به مکانی رسیدکه دخترک ارمیده بود مزرعه اش را دید که از گلهای مزار دختر میدرخشید دختری با بهار در چشمانش و ان دختر هنوز در میان برف و باد به پیش میرود او به پرواز در امده اری او مرده است دختری با بهار در چشمانش![]()
پسری تنها
دختر بهاری منتظر نظرات شما هست ![]()








