ای مرا آزرده از خود، گر پشیمانی بیا
نغمه های ناموافق گر نمی خوانی بیا
تا که سر پیچیدی از راه وفا گفتم برو
جز وفا اکنون اگر راهی نمی دانی بیا
یک نفس با من نبودی مهربان ای سنگدل
زان همه نامهربانی گر پشیمانی بیا
تاب رنجوری ندارم در پی رنجم مباش
گر نمی خواهی که جانم را برنجانی بیا
خود تو دانی دردها بر جان من بگذاشتی
تا نفس دارم اگر در فکر درمانی بیا
دشمن جانم تو بودی درد پنهانم ز توست
با همه این شکوه ها گر راحت جانی بیا ...

پسری تنها
![]()
اين ديوانگيست ...
اين ديوانگيست ...
اين ديوانگيست ...
شده ايم ...
اين ديوانگيست ...
اين ديوانگيست ...
اين ديوانگيست ...
که همه شانس ها را لگدمال کنيم بخاطر اينکه
اين ديوانگيست ...
و به ياد داشته باشيم که هميشه...شانس هاي ديگري هم هستند
پسری تنها
دلتنگي
فصل مهر و مهر آئين آمد و گذشت
فقط دو سه جام باده و كلام خشك
نصيب ما گشت ...
اين چه مهري است چه آئيني است ؟
كه امروز بر ما گذشت ؟
با اين دل آزردگي كه ما داريم امشب
يكي دو جام باده بس نيست
گر به ميكده روم امشب
مي مانم تا سحر
تا در سحر گاه
مست و خراب از باده ناب
بگذرم از كوي يار ... بي فرياد
تا در گذر عمرم ننويسند
روزي دگر بر اين عمر بي حاصل
اي ...
گرچه در سحر سياهي خواهد رفت از رخ شب
گر هزاران باده هم بنوشم امشب
نرود غم از دلي كه من دارم امشب
ز بارش باران درخت سوخته را چه حاصل ؟
همان حاصل ...
كه باده كند بر دل سوخته ما امشب ...
كجاست امشب آن زيباي خندان
كجاست امشب آن زيباي خندان
واي بر من ...
چه كنم ؟ كه همچون خار چشم اويم
نيست به دامان گل دسترسي ام
...............
اي باده فروشان ميكده
تنگدستم امشب ...
بياوريد سبوي باده را ... باكي نيست
از اندوه زياد دگر اندوه كسم نيست
اي عشق فروشان خرابات
تنگدلم امشب
كجاست آن عشوه گر زيبا
بياوريدش باكي نيست
امشب دگر از رسوايي ام باكي نيست
هر شب كه مي گذرد از اين عمر بي حاصل
مي فزايد تب و تابم ... فرياد رسي نيست
يا بگذار لب بر لبت رسانم من
يا تو رسان جان بر لب من
نيست آئين دورنگي رسم عشاق
چون به يك رنگ است روز و شب من
ناتوان مانده ام در كار عشق
جدلت چيست با من ؟
خار زبان دراز هم طعنه مي زند بر من
كه من در دامان گلم
و تو ا فتاده اي بر خاك
خس را چه باك از به خاك افتادن ؟
همين خاك است
خانه آشناي من
منت مي كشد تا بيارامم در آن
همچون قطره اشكي كه فتد بر خاك
بيم من از طوفان عشق توست
كه مي زند مرا به شاخه هاي
اين باغ خشك تر از من ...
مگر من كيستم كه از من رميدي ؟
تو در كوهسار بلند و
من افتاده در دامان
در هجر تو يك شب اين دل نياسود
آسودگي هم رميده از اين دل من
كشتي طوفان زده اي هستم
به گل نشسته
در آرزوي ساحل افسانه اي تو
گر مرا سر ياري داشت اين بخت
عاشقي ها خواهم كرد با زلف زيبايت ...
پسری تنها








